تبليغاتX
لحظات تلخ وشیرین زندگی من

























لحظات تلخ وشیرین زندگی من

خاطرات باهم بودن

سلام به دوستا ی خوبم امروز بعداز مدتها اومدم شرکت دلم براتون تنگ شده بود عید رفتیم مشهد خیلی عالی بود اینم یه عکس عروس به مناسبت عروسی خودم ۹/۹/۸۹به در خواست یکی از دوستام من بایدبرم خداحافظ

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390ساعت 11:51 توسط مینا| |

دعا می کنم که هیچگاه چشمهای زیبای تو را

در انحصار قطره های اشک نبینم

و تو برایم دعا کن ابر چشم هایم همیشه برای تو ببارد

دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم

و تو برایم دعا کن که هر گز بی تو نخندم

دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد

همیشه از حرارت عشق گرم باشد

و تو برایم دعا کن دستهایم را هیچگاه در دستی بجز دست تو گره ندهم

من برایت دعا می کنم که گل های وجود نازنینت هیچگاه پژمرده نشوند

برای شاپرک های باغچه ی خانه ات دعا می کنم

که بال هایشان هرگز محتاج مرهم نباشند

من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که هیچگاه غروب نکند

و بدان در آسمان زندگیم تو تنها خورشیدی

پس برایم دعا کن ، دعا کن که خورشید آسمان زندگیم هیچگاه غروب نکند

نوشته شده در دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 17:41 توسط مینا| |

سلام به همه دوستای عزیزم که به یاد من بودن

دلم برای تک تک شماها تنگ شده بود

بچه ها به یه دلایلی عروسی من با حسن عقب افتاد برام دعا کنین

مشکلم حل بشه

دلم خیلی گرفته از تمام ادمای دوروربرم خسته شدم یه جورایی که جدایی

افتاد بین منو حسن شب که میخوابم آرزومی کنم صبح از خواب بیدار نشم

دلم برای حسن یه ذره شده دارم از بغضی که تو گلوم هست خفه می شم

 اون موقع که باهم بودیم قدر همدیگرو نمیدونستیم همش با هم دعوا

 داشتیم ولی حالا که از هم دوریم داریم از غصه خفه می شیم

برای منو زندگی من دعا کنید

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 13:9 توسط مینا| |

سلام

امروز بعد مدتها اومدم تو وبم خیلی دلم تنگ شده بود برای شماها حالا حالاها نمی تونم بیام

ممنونم از کسانی که برای من نظر گذاشتن منو  فراموش نکردن

بای

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 12:50 توسط مینا| |

سلام

من امروز اومدم شرکت تینا جون دل منم برات تنگ شده بود

اقا سعید من الان عاشق حسن هستم من نگفتم  که عشق

قبل از از دواج خیلی بده یا خیلی خوبه من عشق قبل ازدواج رو قبول

ندارمبه نظر من عشق بعد ازدواج پایبند تره  عشق بین تو وسمیرا

خیلی محترمه ولی ای کاش همه عشق ها مثل عشق شما بود 

موفق باشید

بای

نوشته شده در شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 12:12 توسط مینا| |

سلام

من امروز اومدم  شرکت بچه هارو سر بزنم دلم خیلی براشون

 تنگ شده بود من هرچی می نویسم راسته چون دارم خاطرات

خوب وبد زندگیمو می نویسم هیچ دروغی هم نمی نویسم

اغراقم نمیکنم حسن یه شخصیه که وجود داره حسن شوهر

 منه دیگه همه زندگیم شده من عشق قبل ازدواج و اصلا

 قبول ندارم ولی عشق بین زن وشوهر خیلی قبول دارم  چون

 هیچ کدوم واسه ابراز عشق و دوست داشتنشون به هم

 التماس نمی کنن عاشقانه همدیگرو دوست دارن

نوشته شده در سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 18:15 توسط مینا| |

سلام

دیروز عموم به بابام گفت تالار فقط ۳۱شهریور

چهار شنبه جا داره بابام بابرادرشوهرم صحبت کرد

اونم قبول کرد عموم جا رو برای ۳۱شهریور رزرو کرد

امروزم باید برن بیعانه بدن ازهمین حالا استرس

 دارم دارم برای شهریور لحظه شماری کنم دوست

دارم برم خونه خودم از اینجا و اونجا بودن خسته

شدم

 

نوشته شده در سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 8:23 توسط مینا| |

سلام

دیشب خانواده حسن اومدن خونه ما تا تاریخ

عروسیمون رومعلوم کنن امروز قراره

برادر شوهرم بایکی از عموهام که همیشه

 بهش زحمت میدیم برن تالار صحبت کنن

اگه جا داشت ۲۵شهریور اگه جا نداشت

 ۲مهر قرار شد عید فطر جهیریه

خودمو ببرم فردا پس فردا هم قرار شد با

فیلمبردارمون صحبت کنیم تا قبل از عروسی 

 هم یه کلیپ خوشگل  درست کنیم

نوشته شده در دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 10:33 توسط مینا| |

سلام

من بازم اومدم یکی از همکارم رفته مشهد

من جاش موندم تا عروس

خانوم از مسافرتش بیاد همین همکارم ۵شنبه

 عقدش بود خیلی ناز

شد زن وشوهر خیلی بهم میومدن دعا میکنم

همیشه خوش باشن

به من گفتن جاش بمون تا بیاد هر موقع که

 اومده اگه دوست داری

 برو حالا باید تا آخر هفته صبر کنم تا خانوم خانوما

بیاد منم برم

 

نوشته شده در شنبه یکم خرداد 1389ساعت 8:59 توسط مینا| |

سلام

فردا آخرین روز کاریه منه دلم تنگ می شه

 برای محیط کارم برای بچه ها وبرای شما

فردا جشن عقد هدی همکارمهولی باورم

 نمی شه که هدی نامزد گرفته من وحسن

و عمم و  شو هرشم دعوتیم براشو ن آرزوی

 خوشبختی می کنم امیدوارم هر کجا که

 هستن شاد باشن خدا خدا میکنم هر

چه زودتر عروسی عموم بشه تا عمه نازمو

 ببینم دلم براشون یه ذره شده

 من به عمم گفتم عروسی من هم باید جهیزیه برون

 من باشی هم بار برون خوب چی کار کنم دوستشون

دارم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 8:42 توسط مینا| |

Design By : RoozGozar.com


Specific
Others